امشب دلم نمی خواهد ستاره بچینم. دلم نمی خواهد عملگر دوست داشتنی روی من اثر کند... دلم نمی خواهد هیلبرت باشم... دلم نمی خواهد فلسفه ببافم... دلم نمی خواهد شعر بخوانم...
دلم می خواهد سرم را بگذارم روی شانه ات... دلم می خواهد چشمهایت را ببوسم... دلم می خواهد تو برایم شعر بخوانی:
مرا مهر سیه چشمان ز دل بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است و دیگرگون نخواهد شد
می خواهم بغض هایت را فرو ببرم و اشک هایت را بنوشم... می خواهم دست بیاندازم دور گردنت...
می خواهم سر بخوری توی وجودم... می خواهم برایم ناز کنی امشب.... می خواهم ... ناز کن ناز دار من... تاب بخور روی صندلی ات... بخند... بتاب...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۶ ساعت 16:34 توسط ندا عسگری
|