داشتیم توی جاده قدم می زدیم و می رفتیم تا کوهستان... جاده ی آتشی... سرخ و زرد و نارنجی... موهایت را به دست باد داده بودی... دستم توی دستت بود... زیر آفتاب ِ مایل پاییز داشتیم می رفتیم و باد بازیگوش توی لباسمان می دوید.. به تو تکیه داده بودم مثل همیشه گرم بودی... و داشتی با باد و برگهای روی زمین می رقصیدی و ترانه می خواندی... برگهای وحشی... برگهای سخت... و من داشتم به آرامش قبل از طوفان تو فکر می کردم... آهسته خواندم:
- مپیچ این چنین گرم در خود، مپیچ!
مسوز این چنین گرم در خود، مسوز!
که گر دست تقدیر کور می دواند تو را به دنبال باد.
مرا می دواند به هیچ!!
خندیدی...
- نانی شاعر شدی؟ پاییز برای تو هم آیا؟ نمناکم نانی... خیس از این همه... پاییز... بیا بریم چای بنوشیم... تو باز ها کن دستات رو... بیا برای موسیقی باد سوت بزنیم.
چشم های تیره تو خیس بود و می درخشید... براق تر از همیشه.