- اوه نانی، نگاه کن. با آن موهای بافته اش دنبال مادرش دارد می دود.
با چشمانت دنبالش می کردی. دخترک کوله پشتی صورتی را روی دوشش جا به جا کرد و به صورت خندان تو دهن کجی کرد. چشمانت را برایش گرد کردی. دختر خنده اش گرفت و در حالی که سرش را کج کرده بود نگاه چشمان عسلی اش را به تو دوخت. دست مادرش را گرفت و دوباره دنبالش دوید. موهای زیتونی دختر تکان تکان می خورد و دستان تو نت حرکت آن را می نواخت.
و من سکوت کرده بودم و داشتم می خندیدم.
دستت را آهسته گرفتم.
- اوه چه سردی نانی! ببین! ببین چه سبکبال روی فضا سر می خورد.
نگاهت کردم. دستت گرم بود و بزرگ!
- اوه باز هم فلسفه می بافی؟ آره، آره شعر می گویم. بیا ما هم سر بخوریم... بیا من و تو هم بدویم... می آیی نانی؟
دخترک سکندری می زد و لی لی می رفت.
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر ۱۳۸۶ ساعت 14:43 توسط ندا عسگری
|