سلام... اگر از حال من بپرسی ملالی نیست جز چشمانی که به راه است... می دانی دیر زمانی است که دست هایی را می بوسم که به یاد ندارند شب هایی را که بوسیدمشان... چشم هایی که لحظه هایی را مزمزه کردند که... آری ملالی نیست به جز دوری دستان تو... و نگاه همیشه خیست... این روزها در آستانه ی در ایستاده ای وقتی میان عملگرها و تانسورها گم می شوم... وقتی به این فکر می کنم که چرا اپراتورهای زمان و مکان من و تو جا به جا نمی شود... نفسم را میان قفسه های کتاب جا گذاشته ام... میان آن همه عکس و تصویر و صدا... میان موسیقی صدای تو... صدای تو باز هم آری... دیدی ملالی نیست جز مستی گاه و بی گاه من و با نوازش چشمانت که گم شده این روزها...می دانی باز مستم امشب... مست گرمایی که ...اگر از حال من بپرسی ملالی نیست...این لحظه ها نفس ندارم...