نشسته بودی پشت میز و داشتی خیره خیره نگاهم می کردی و من داشتم توی شب چشمانت ستاره می چیدم. داشتی ریتمیک روی فنجان قهوه می زدی و من سکوت کرده بودم. داشتی زیر لب اسپانیولی زمزمه می کردی و آهنگ توی سرم صدا می کرد. دست گذاشته بودم روی رزهای صورتی که میان روبان صورتی پهنی پیچیده بودی و داده بودی دستم. هنوز عطرش مستم می کند. و مزه ی تلخ قهوه ی اسپرسو یادم می اندازد که دستهایت همین نزدیکی هاست برای گرفتن دستهایم... همین نزدیکی ها...