تازه تر از هر بهاری سر خوردی توی فصل های زندگی ام... با نفس های پاییزی ات... آره مثل رعد و برق، مثل سفیدی برفی که خیره شده ای به ریزشش.

می خواهم کنارت بنشینم و ریزش برف را تماشا کنم و به سکوت پر صدای تو گوش کنم... دوست دارم روی شهاب های نگاه تو سوار شوم و روی شب چشمانت سر بخورم و تو با یک لبخند عملگر نابودی دلتنگی ام باشی... دوست دارم روبرویت بنشینم و جرعه جرعه شراب صدای تو را بالا بکشم... به سلامتی لحظه ای که نگاهم می کنی... به سلامتی گرمای دست هایت... به سلامتی...

- آی نانی! کجا؟ آهسته تر...امشب میان این همه مستی کجا ؟

- انگار درآشامی فضای بی انتهای تو انتهایی ندارد.

نگاهم کردی و من میان موسیقی سکوتت گم شدم.