شهاب...
تازه تر از هر بهاری سر خوردی توی فصل های زندگی ام... با نفس های پاییزی ات... آره مثل رعد و برق، مثل سفیدی برفی که خیره شده ای به ریزشش.
می خواهم کنارت بنشینم و ریزش برف را تماشا کنم و به سکوت پر صدای تو گوش کنم... دوست دارم روی شهاب های نگاه تو سوار شوم و روی شب چشمانت سر بخورم و تو با یک لبخند عملگر نابودی دلتنگی ام باشی... دوست دارم روبرویت بنشینم و جرعه جرعه شراب صدای تو را بالا بکشم... به سلامتی لحظه ای که نگاهم می کنی... به سلامتی گرمای دست هایت... به سلامتی...
- آی نانی! کجا؟ آهسته تر...امشب میان این همه مستی کجا ؟
- انگار درآشامی فضای بی انتهای تو انتهایی ندارد.
نگاهم کردی و من میان موسیقی سکوتت گم شدم.
+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 9:52 توسط ندا عسگری
|