این روزها(2)....
این روزها مثل تاک شکسته ای شده ام که مدام اشک می ریزد. مثل روزهایی که دلت می خواهد باغبان با دست های زمخت و ترک ترکش ساقه ات را بگیرد و بپیچد لای خاک. آری این روزها دلم می خواهد وقتی دست هایم را از روی چشمانم برمی دارم، روبرویم ایستاده باشی و باز با آن چشم های براق خیره خیره نگاهم کنی و لیوان بزرگ قهوه را بگیری جلو دستم.
- بگیر نانی. از میان عملگرها بیا بیرون. این جا دنیای توست؟میان این کتاب ها و کاغذ ها و مسأله ها؟ عطر رز و طعم سیب و بوی آب طالبی تازه یادت هست؟ شبیه تانسورهایی شده ای که با هیچ قانونی قطری نمی شود.مثل موجی که نوساناتش را گم کرده .... می خواهی سقراط باشی و بمیری؟ یا شاید دلت هوای خیسی باران کرده؟
- دست هایم را از چشم هایم بر می دارم. تو نیستی و عطرت پیچیده در فضای اتاق.
- بگیر نانی. از میان عملگرها بیا بیرون. این جا دنیای توست؟میان این کتاب ها و کاغذ ها و مسأله ها؟ عطر رز و طعم سیب و بوی آب طالبی تازه یادت هست؟ شبیه تانسورهایی شده ای که با هیچ قانونی قطری نمی شود.مثل موجی که نوساناتش را گم کرده .... می خواهی سقراط باشی و بمیری؟ یا شاید دلت هوای خیسی باران کرده؟
- دست هایم را از چشم هایم بر می دارم. تو نیستی و عطرت پیچیده در فضای اتاق.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 16:6 توسط ندا عسگری
|