این روزها...
این روزها بی بهانه تماشایت می کنم.بی بهانه نفس می کشمت.این روزها بی دغدغه می بوسمت. بی گلایه نوازشت می کنم.این روزها بی صدایم با تو...بی صدای بی صدا.
این رزوها وقتی نگاهت می کنم پیکره ای هستی در آغوش باد و نگاهی سرگردان روی امواج هوا.
این روزها بی بهانه تماشایت می کنم.بی بهانه بی خودی های دانستگی ات را نظاره می کنم.بی بهانه فریادهای گاه و بی گاهت را می شنوم.بی بهانه تلخی حرف هایت می چشم.این روزها بی بهانه بی تفاوتی ات را می فهمم.بی بهانه برق نگاهت را می خرم.بی بهانه دوست می دارمت.
این روزها بی دغدغه می بوسمت.بی دغدغه گرمای وجودت را هورت می کشم.بی دغدغه دستانت را می گیرم.بی دغدغه بر چشمانت بوسه می زنم.بی دغدغه دوست می دارمت.
این روزها بی گلایه همراهمی... بی گلایه قهوه ی تلخ را بالا می کشی.بی گلایه زیرباران، روی خاک نم گرفته،قدم می زنی. بی گلایه
این روزها....
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ساعت 22:17 توسط ندا عسگری
|