- پاییز فصل توست... فصل نگاه سیاه تو... فصل باران... فصل داستان های هزار و یک شبی که شهزاد قصه گو می داند و تو...

دندان های صدفی ات را دیدم وقتی لبهایت باز شد.

- نانی باز هم شعر؟مستی باز؟

- بازهم موهایم را داده ام به باد بازیگوش کوهستان...بازهم زیر آسمان بی چتر خیس شده ام با تو... باز هم گرمای تو دویده توی وجودم وقتی دست هایم را گرفتی... دست های همیشه گرم تو...

باخیابان های رنگی... رهگذران بی خیال و سیل کلماتی که می ریزد از لبهای تو برای گفتن چیزهایی که می دانم ولی نمی دانم... شاید فراموش می کنی برای همراه شدن با من احتیاجی به موبایل نیست وقتی که راه می روی یا به کاغذ رنگی که رویش نوشته باشد "قهوه اسپرسو " یا ....وقتی ریتمیک روی فنجان می زنی. یادت رفته برای نوشتن شعرهایم بهانه ی تو لازم نیست... تو بهانه ی منی برای شاعری... برای بد مستی های گاه و بی گاهم عطر تن تو را می خواهم و شراب گس صدایت را.شاید فراموش کرده ای.

- روانداز یشمی ات را روی دوشت کشیدی و نگاهم کردی.موهایت ریخته بود روی پیشانی ات.آهسته گفتی :"پاییز افسونگر باز".