در را آهسته گشودی.

- هنوز که نخوابیدی نانی.

و لیوان بزرگ قهوه را روی میز، مقابلم گذاشتی. کنار میز ایستادی و به کاغذهای ولوی روی آن چشم دوختی.

- بخورش. خستگی ت در میاد. هنوز درگیر زمانی؟

و دست کردی میان حلقه حلقه ی گیسوانم.

گفتم: شروع می شه.طول می کشه. طولانی می شه، یا چشم میزنی می گذره... بعد توی ته تاریکی دیگه معنی نداره. تموم میشه؟؟

خم شدی و بوسیدی مرا. بوسه ای طولانی.

نگاهت کردم.چشمانت می درخشید و دستانت گرم بود مثل همیشه.