سیاهچاله
در را آهسته گشودی.
- هنوز که نخوابیدی نانی.
و لیوان بزرگ قهوه را روی میز، مقابلم گذاشتی. کنار میز ایستادی و به کاغذهای ولوی روی آن چشم دوختی.
- بخورش. خستگی ت در میاد. هنوز درگیر زمانی؟
و دست کردی میان حلقه حلقه ی گیسوانم.
گفتم: شروع می شه.طول می کشه. طولانی می شه، یا چشم میزنی می گذره... بعد توی ته تاریکی دیگه معنی نداره. تموم میشه؟؟
خم شدی و بوسیدی مرا. بوسه ای طولانی.
نگاهت کردم.چشمانت می درخشید و دستانت گرم بود مثل همیشه.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 20:49 توسط ندا عسگری
|