دیروز ۲۰ خرداد بود روزی که من اومدم تا باز دنیا شاهد من دیگری باشه... روی شاحه ی درخت گیلاس نشستم... زیر گوشواره های سرخی که به من چشمک می زد که من رو بخور...  با اینکه داشتم سعی می کرم به خودم خوش بگذرونم باز هم انگار نمی شد... سرم داشت می ترکید... داشتم فکر می کردم، مثل همیشه. و این تصمیم این قدر مشغولم کرده بود که حتی روز تولدمم نمی تونستم رهاش کنم... چیزی مثل رفتن و موندن... این اواخر اون قدر فکر و حادثه داشتم که حساسیت هام بیشتر از هروقت دیگه باشه و روی این تصمیم این قدر فکر کردم که با سلول های مغزم آشنا باشه اما بالاخره باید تموم می شد و ساعت 2 بعد از نصفه شب کمی مرتفع شد...حتی نتونستم از کیکی که مامان با اون شوق و حرارت خریده بود تکه ای بذارم دهنم... طفلکی خورد تو ذوقش...
حقیقت داره که باید مثل خانوم های جوان متین رفتار کنم اما برای کسی که هنوز داره نوجوانی ش رو تجربه می کنه چی بگم که نگم بهتره... هنوز دارم فکر می کنم، می پرم بالا پایین، هنوز مثل بچه ها جیغ می زنم، هنوز وقتی می خندم نفسم بند می یاد، هنوز فیلم های ترسناک نمی بینم، هنوز وقتی بستنی می خورم انگار تموم دنیا مال منه، هنوز با شکلات قول می خورم و وقتی قهوه یا چای می خورم داد مامان رو در می یارم...هنوز فیزیک می خونم و با نسبیت مست می شم، با زمان گیج میشم... هنوز فلسفه می بافم و می پوشم تنم... هنوز شعر می گم حتی اگه معر باشه... هنوز توی باد راه می رم،این باد بازیگوش تمام تن من رو میشناسه... هنوز کوهستان جایی که توش تازه میشم و با برف می رقصم... هنوز...  اینا همه یعنی هستم و باز جوونه می زنم حتی اگه زمستون خیلی سرد باشه.