گفتی: کارش تموم شد. آه اینم کلاهش.

کلاهت را از سرت برداشتی. موهای سیاهت پخش شد روی صورتت.

داشتم مثل بچه ها می خندیدم و بالا پایین می پریدم.

- هورا، آدم برفی. آدم برفی کور...؟

خندیدی. دست بردی و دو تا از دگمه های پالتوی خاکستری ات را کندی و گذاشتی جای چشم هایش.

ـ بیا نانی اینم دو تا چشم سیاه.

وقتی گلوله برفی به پشتت خورد رو به من کردی. چشم هایت برقی زد و خم شدی برای برداشتن برف.

جیغ کشیدم و دویدم. دستت که به پشتم رسید هر دو سُر خوردیم و صدای خنده مان در کوهستان پیچید. آهسته سرم را کردم توی سینه ات و دست هایم را دور گردنت حلقه کردم. خنده ات که تمام شد از خودت کندی مرا. نگاهم کردی. دست هایت را گذاشتی روی صورتم. سرمای خوشایندی دوید توی وجودم.

- نانی داری گریه می کنی؟

میان گریه خندیدم.

- در نبود بود تو زندگی م شادی نداره. ماه آسمون شعر من بتاب... همیشه.

دیدم که قطره اشکی روی گونه های برجسته ات افتاد و قد بلندت روی پیکر کوچکم خم شد.