تبليغاتX
صبا

صبا

هنوز روی مولکولهای هوا سر می خورم.

می روم... بی تو ... ساعت ها ... روزها... سال ها... بدون اینکه بهار با من باشد...

+نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت23:22توسط ندا عسگری | |

این روزها فقط نگاهت می کنم... از پشت حباب شیشه ای خاطره ها...

+نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت15:27توسط ندا عسگری | |

قدم به این دنیا گذاشتم برای تجربه ی تو... و تو هنوز در آن طرف پل منتظر منی... مه مانع راه نیست... خواهم آمد و برایت دسته گلی زیبا خواهم آورد... عطرت به مشام می رسد حالا که این طرف پل به ابرهای رابطه می نگرم... می بویمت...

+نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت15:39توسط ندا عسگری | |

این روزها درون آینه ای وقتی دستم را تکان می دهم... زیر باران خیس می شوی زمانی که آهسته چشمانم شور می شود... می خندی هنگامی که زیر آفتاب قدم می زنم... این روزها در آستانه ی در ایستاده ای و نگاهم می کنی... این بار از کاغذ و اپراتور خبری نیست... عطر ملایمت پیچیده در فضا...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت15:24توسط ندا عسگری | |

دوستی با نام ستاره ی شب خواسته بود که این شعر از حافظ موسوی را کامل اینجا بگذارم...

سیبی که در نگاه تو می چرخد

آدم را وسوسه می کند.

 

بیا از این جهنم فرار کنیم!

اندازه ی همین یکی دو سطر فرصت داریم

از تیررس نگاه این فرشته ها دور شویم

بهشت که نه

نیمکتی را نشانت خواهم داد

که مثل یک گناه تازه

وسوسه انگیز است

 

باید شتاب کنیم

اما تو،..باید مواظب موهایت هم باشی

شاخه های این درخت های کنار خیابان

گیره از موی دختران می ربایند

باد هم که نباشد 

برای پریشانی این شهر

هزار بهانه پیدا می شود

 

حیف است سیب را نچیده بمیریم!

 

 

+نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت18:17توسط ندا عسگری | |

مشت هایم کوچک است ولی فریادم تمام دنیا را خواهد گرفت...

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت15:59توسط ندا عسگری | |

اشک های من می ریزد... بدون دغدغه و ترس... اشک های من فریاد می کشد... بلند... رسا... شجاع... اشک های من می گرید... تلخ... شور... بلور... نفسم بالا نمی آید...و چشمانم نگران خاکی است که به غم نشسته می خروشد...  

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت22:13توسط ندا عسگری | |

دستم به قلم مرده نمی رود این روزها...

- نانی ... عملگر سکوت روی لب هایت نشسته گویی ...

و سکوت آخرین حربه ی تنهایی من.

+نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت17:40توسط ندا عسگری | |

باز هم تخیلاتم را پر بده به آب و آیینه و برف... به دخترکی با موهای بافته و دامن کوتاه گل دار... به ماتیک گاز زده ای که زیر تخت بود... به میز نقاشی شده... به شراب و بوسه و تو...

+نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت20:11توسط ندا عسگری | |

هنوز چشم به صفحه ی موتورولا دارم تا باز بنویسی سلام... دلتنگم... باز چسبیده ام.... به عکس و صدا و خاطره و پاییز... باز هم بوی عطر تو و نیوآ... باز هم بنویس سلام ...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت16:14توسط ندا عسگری | |